داستان روژان؛ آهنگ اراده و ترنم چرخ خیاطی

سرویس مقاله_ این یادداشت به قلم  محمدسلیم عباسی رئیس مرکز آموزش فنی و حرفه‌ای شهرستان مهاباد نوشته شده و در اختیار زریان موکریان قرار گرفته است.

سرویس مقاله_ این یادداشت به قلم  محمدسلیم عباسی رئیس مرکز آموزش فنی و حرفه‌ای شهرستان مهاباد نوشته شده و در اختیار زریان موکریان قرار گرفته است.

​​​​​​​شوهرش را در یک صانحه تصادف از دست داده بود، حالا او مانده بود و سه فرزند قد و نیم قد که آخرین آنها هنوز شیر می‌خورد، وقتی از روزهای اول تنها شدنش می گوید؛ اشک در چشم‌های سیاهش حلقه می‌زند، به واژه کرایه خانه که می‌رسد به آرامی این دانه‌های شفاف سرازیر می‌شوند.

صاحبخانه از خدا بی خبرش وقتی فهمید روژان از دار دنیا کسی را ندارد، نه تنها بار کرایه اش را کم نکرد، بلکه با نیت‌های پلید و شیطانی آن را بیشتر و بیشتر هم می‌کرد، و روژان که هنوز رنگ و رویی داشت، وقتی تیر نگاههای آلوده او را بیشتر احساس کرد، اجازه نداد عفت و نجابتش لکه دار شود و آواره خیابان شد.

روژان خیلی زیاد آواره کوچه و خیابان نماند و به واسطه یک خیرخواه واقعی، در پارکینگ محقر خانه‌ای کوچک با سه فرزندش مسکن گزید، دوران پارکینگ نشینی هم از دورانهای سخت زندگی روژان بود، سرما، گرما، گرد و غبار و تنگی جا و بچه هایش که کم کم قد می کشیدند و مشکلات آشپزی و خواب و روشنایی و ده‌ها مسئله‌ی بزرگ و کوچک دیگر که گاهی توانش را طاق می‌کردند.

آن روزها روژان عمده کارش در کمک‌ به کارهای خانه‌ی خانمهای متمول می‌گذشت، کارهایی مانند: آشپزی و نظافت، چندرغازی می‌گرفت، با سیلی صورتش را سرخ نگاه می‌داشت و روزگارش می گذشت اما چه گذشتنی!

می گفت: "از اینکه بچه هایم گرسنه نبودند و مهمتر از همه آبرویم محفوظ مانده بود با همه‌ی نداری، احساس غرور می‌کردم و حتی گاهی در آن وضعیت اسفناک اشک شوق می‌ریختم".

هنوز بیشتر از دو سال از استقلال مالی نصف و نیمه‌اش نگذشته بود که به واسطه یکی از همسایگان، قدمهای بزرگترین تحول زندگی اش را برداشت و یک بیوه زن تنهای یتیم دار با درامدی ناچیز، پای بر نخستین پله‌های موفقیت گذاشت.

داستان از این قرار بود که "گلبانو" زن همسایه روبروی که برای اوقات فراغت در کلاس خیاطی سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای ثبت نام کرده بود، برای اینکه همراه و همصحبتی داشته باشد به روژان پیشنهاد ثبت نام در این کلاس را داد، روژان هم که دید، کلاس خللی در برنامه‌ی کارش که بیشتر عصرها بود، ایجاد نمی‌کند، با اشتیاق فراوان این پیشنهاد را پذیرفت.

روژان خیلی زود به ترنم‌های چرخ خیاطی عادت کرد و با استعداد و مهارتی که در این کار از خودش نشان داد، به بهترین و خلاق ترین کارآموز کلاس تبدیل شد، حالا همه زن‌های دیگر کلاس کارهایشان را به او نشان می دادند و از او مشورت می گرفتند، حتی اعتماد مربی کارگاه به او طوری بود که بعضی وقتها او را بعنوان جانشین مامور آموزش در کلاس می‌کرد.

این زن تنها، پس از تمام شدن کلاس‌ها و با حضور در آزمون پایان دوره، توانست مدرک بین المللی خیاطی را با نمره‌ی عالی اخذ نماید و اینطور بود که آوازه مهارت روژان در خیاطی، خیلی زود از محله فراتر رفت و به گوشه و کنار شهر خزید.

پس از این روژان کم کم کسب و کارش را گسترش داد، به تعداد چرخ خیاطی هایش اضافه کرد، او حتی برای تسریع در پاسخ به سفارش مشتری هایش طراح و برشکار و دوزنده هم استخدام کرد و کارگاهش صد چندان رونق گرفت، روژان دیگر یک نظافتچی، آشپز و حتی خیاط ساده نبود او یک کارآفرین به تمام معنی بود، نو‌آوری و خلاقیت در کارهای روژان موج میزد و به قول امروزی‌ها کار و بارش سکه بود.

 

امروزه روژان چند کارگاه مجهز خیاطی دارد، خانه اش چهار طبقه و دارای چندین پارکینگ است، هر کدام از بچه هایش در یک طبقه سر و سامان گرفته‌اند، هنوز هم کارهای خانه اش را خودش انجام می‌دهد، کارگرانش را غالبا از میان زنان بی سرپرست و بد سرپرست انتخاب می کند.

اکنون او بیشتر درآمدش را صرف کمک به نیازمندان می کند، به موسسات خیریه سر می‌زند و به جاهایی می‌رود که حتی خیلی‌ها از وجود چنین محلات فقیر نشینی خبر ندارند، محله‌هایی که مامن بچه‌های یتیم، تهیدستان، بیماران نیازمند، دختران دم بخت بی‌کس است، مکان‌هایی که معلولین جسمی و ذهنی و درماندگان واقعی وجود دارند، روژان زنی بود که نشان داد مرز میان شکست و‌ پیروزی بسیار باریک است، باریک به اندازه یک اراده، اراده‌ای که خیلی آسان می تواند طی یک فرآیند آموزشی به مهارت تبدیل شود و از قله موفقیت سر به در آورد .